
اما نشانيم را براي تو مينويسم..
در عصر هاي انتظار به حوالي بي کسي ام قدم بگذار
خيابان غربت را پيدا کن
و وارد کوچه هاي تنهايي شو ..
سپس در کلبه را باز کن ..
مرا خواهي ديد
با بغضي کويري
که غرق اشک
پشت ديوار ها نشسته ام..............
برچسبها: www, fatemeh007, blogfa, وبلاگ عشق گمشده
"سلام ای ناله ی بارون"
سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلـــــــــخ من
هنوووووزم دووووستت دارم
سلام ای بغض تو سینه
سلام ای آه آیـــیـــنــــه
سلام شبهای دل کندن
هنوزم دوستت دارم...![]()
دوستان سلام...امیدوارم حالتون خوب باشه
من امروز شعری از خودم رو براتون در ادامه مطلب
گذاشتم . امیدوارم از خوندنش لذت ببرید![]()
ادامه مطلب

مرا یادت می آید؟شاید بگویی این چه سوالیست؟من که همیشه تو را می
بینم.درست است مرا می بینی و می شناسی و همیشه به یادم هستی.اما
بگذار الان دوباره از خودم برایت بگویم.شاید در پس این گفتگو،خودم را بهتر
بشناسم.
خدایا من همان بنده ای هستم که همیشه وقتی گرفتاری دارد سراغت را
می گیرد و یادی از تو می کند و بقیه ی روزهایش را در کوچه پس کوچه
های
هوس ها و لذت های فریبنده اش گم می شود.
با عطر گل سرخ پر می گیرد و در میانه ی راه رو به سقوط و هبوطی دوباره
می گذارد پیش از آنکه بودنت را لمس کند.من همان بنده ای هستم که پرواز
شاپرک ها را بر فراز بوته ی گل دوست دارد اما برای یاد گرفتنش هیچ تلاشی
نمی کند و بالهایش را سالهاست گوشه ی زیر زمین خانه کنار صندوقچه ی
همیشه بسته ی رازهای کودکی جا گذاشته تا خاک بخورد.
ادامه مطلب

____________ بسم ربّ الشهداء و الصدیقین ____________
صفایی ندارد ارسطو شدن ............ خوشا پر کشیدن ، پرستو شدن
اللًّهُـ‗__‗ـمَ صَّـ‗__‗ـلِ عَـ‗__‗ـلَى مُحَمَّـ‗__‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗__‗ـَد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ و عَجِّـ‗__‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗__‗ـم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
سبک بالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
فرح گون بر ره مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
تمنا کردم اما برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بست روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
ز ما بیچارگان زان سو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستی سنگ شیون را به سر زد
امیدم مشت نومیدی به در کوفت
نگاهم قفل در ، میخ قدر کوفت
چه در دست اینکه در فصل اقاقی
به روی عاشقان در بسته ساقی
بر این دروای من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک هنگام خروج است
در ِ میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند
...............
یک عمر درالتهاب گندم بودیم
دنبال کلک زدن به مردم بودیم
نشناخت کسی قیافه ات را آقا(عج)
هرجمعه میامدی وماگم بودیم.
"یا حسین شهید"
پیرهن مشکیمُ می پوشم به عشقت یا حسین
داغ گریه مونده رو دوشم به عشقت یا حسین
اشک من ارزونی زخمای جسم بی سرت
یادگار فاطمه کو یادگار مادرت
روضه ی تو بغض هر ابری رو هق هق می کنه
سنگ اگه صبرش ندن از داغ تو دق می کنه
نوحه خونت باده که حتی سکوتش شیونه
موج با دستای عباس تو سینه می زنه
کربلاییم کن نذار از زندگیم دلخور بشم
من بدم اما تو کاری کن که مثل حر بشم
بی تو من هر لحظه قبله گاهمو کم می کنم
من اگه با تو نباشم راهمو گم می کنم
ای دلیل بغض های عصر عاشورا ، سلام
ای غریب گریه های حضرت زهرا ، سلام
" روایتی از پویا بیاتی "
شهادت امام حسین و خانواده گرامیشون رو به تمام شما دوستان تسلیت میگم....
التماس دعا![]()
مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد.
ناگهان با دستانش شاخه کوچك گياهي را گرفت.
اما خيلي زود فهميد که آن شاخه آنقدر کوچك است که نميتواند او را نگهدارد.
پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد:
"کسي آن بالا نيست؟"
کسي گفت: "من! من هستم."
مرد گفت: "تو کيستی؟"
او گفت: "من خدای تو هستم. خدای تو!"
مرد گفت: "خدايا نجاتم بده! من دارم سقوط ميكنم."
خدا گفت: "آيا به من اعتماد داري؟"
مرد گفت: "بله"
خدا گفت: "پس دل به آن شاخه ضعيف نبند! شاخه را رهايش کن."
مرد کمي سكوت کرد و اندکی بعد فرياد زد: "کس ديگري آنجا نيست؟!"
با سلام خدمت دوستان گلم.... امیدوارم ایام به کامتون باشه ...
امیدوارم با خوندن این داستان کوتاه شما هم لذت ببرید .....
من که خودم خیلی لذت بردم.... در
ضمن دوستان منتظر نظرات خوبتون هستم![]()
سحر می اید و در دل غمینم
غمین تر آدم روی زمینم
اگر گهواره شب وا کند روز
کجا خسبم که در خوابت ببینم
نه ره پیدا نه چشم رهگشایی
نه سوسوی چراغ آشنایی
گریزی بایدم از دام این شب
نه پای ای دل نه اسب بادپایی
چرا با باغ این بیداد رفته ست ؟
بهاری نغمه ها از یاد رفته ست ؟
چرا ای بلبلان مانده خاموش
امید گل شدن بر باد رفته ست ؟
به خاکستر چه آتش ها که خفته است
چه ها دراین لبان نا شکفته است
منم آن ساحل خاموش سنگین
که توفان در گریبانش نهفته است
نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان دردیدگانم بود و گم شد
غم دریا دلان رابا که گویم ؟
کجا غمخوار دریا دل بجویم ؟
دلم دریای خون شد در غم دوست
چگونه دل از این دریا بشویم؟
سبد پر کرده از گل دامن دشت
خوشا صبح بهار و دشت و گلگشت
نسیم عطر گیاه کال در کام
به شهر آمد پیامی داد و بگذشت
نسیمم رهروی بی بازگشتم
غبار آلودگی این سرگذشتم
سراپا یاد رنگ و بوی گلها
دریغا گو غریب کوه و دشتم....![]()
ابرم که می آیم ز دریا
روانم در به در صحرا به صحرا
نشان کشتزار تشنه ای کو
که بارانم که بارانم سراپا
پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر اید
به دیدارم بیا چشم انتظارم
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
به شب فانوس بام تار من بود
گل آبی به گندمزار من بود
اگر با دیگران تابیده امروز
همه دانند روزی یار من بود
نسیم خسته خاطر شکوه آمیز
گلی را می شکوفاند دل آویز
گل سردی گل دوری گل غم
گل صد برگ و ناپیدای پاییز
من و تو ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته از دم یک تیشه هستیم
سحرگاهی ربودندش به نیرنگ
کمند اندازها از دره تنگ
گوزن کوه ها دردره بی جفت
گدازان سینه می ساید به هر سنگ
سمندم ای سمند آتشین بال
طلایی نعل من ابریشمین یال
چنان رفتی بر این دشت غم آلود
که جز گردت نمی بینم به دنبال
تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی دلی سامان گرفته
دل من در برم بی تابه امشب
غروبه راه دور وقت تنگه
زمین و آسمان خونابه رنگه
بیابان مست زنگ کاروانهاست
عزیزانم چه هنگام درنگه
ز داغ لاله ها خونه دل من
گلستون شهیدونه دل من
نداره ره به آبادی رفیقون
بیابون در بیابونه دل من
از این کشور به آن کشور چه دوره
چه دوره خانه دلبر چه دوره
به دیدار عزیزان فرصتت باد
که وقت دیدن دیگر چه دوره
متابان گیسوان درهمت را
بشوی ای رود دلواپس غمت را
تن از خورشید پر کن ورنه این شب
بیالاید همه پیچ و خمت را
گلی جا در کنار جو گرفته
گلی ماوا سر گیسو گرفته
بهار است و مرا زینت دشت گلپوش
گلی باید که با من خو گرفته
"فریدون مشیری "
ادامه شعر رو دوستان براتون در پست های بعدی میزارم....
تا بعد ..... موفق و پایدار باشید ![]()
.: Weblog Themes By Pichak :.



